نیوز افیس – برای مریض های دیگر، برای مادر خودش و همه ی مادرهای غمگین دیگر، برای خودش و برای همه ی آدم ها دعا کرد. گفت: «کاشکی همه بتونن صدای کبوترها رو بشنون. » – کودک و نوجوان > آثار نوجوانان – برای مریض های دیگر، برای مادر خودش و همه ی مادرهای غمگین […]

نیوز افیس –

برای مریض های دیگر، برای مادر خودش و همه ی مادرهای غمگین دیگر، برای خودش و برای همه ی آدم ها دعا کرد.

گفت: «کاشکی همه بتونن صدای کبوترها رو بشنون.

» – کودک و نوجوان > آثار نوجوانان – برای مریض های دیگر، برای مادر خودش و همه ی مادرهای غمگین دیگر، برای خودش و برای همه ی آدم ها دعا کرد.

گفت: کاشکی همه بتونن صدای کبوترها رو بشنون.

کبوتر بالَش را توی دست های پریسا گذاشت.

بعد راه افتادند و آرام آرام رفتند توی آسمان، وسط ابرها؛ ابرهایی که هیچ وقت شیشه های هواپیما نمی گذاشتند لمسشان کند.

چه قدر لطیف بودند! بالاتر، زیاد و بالاتر! حالا، همه ی آدم های حرم و همه ی آدم های دنیا معلوم بودند.

خوشحالِ خوشحال بود و هروقت خیلی خوشحال می شد، یاد مادرش می افتاد.

وقتی یاد مادرش می افتاد، غصه هایش را به یاد می آورد.

نگاهی به کبوتر انداخت و گفت: تو می دونی دعاها کجا می رن؟ کبوتر لبخند زد: دعاها؟ نگاه کن.

دعاهای آدم ها می آن این جا! تو داری دعات رو می بینی پریسا! ایزد خیلی دوستت داره.

خندید؛ از ته دل و با صدای بلند.

بعد، چشم هایش را بست و سعی کرد آن لحظه را خوب در ذهنش ثبت کند؛ لحظه ای که دست کبوتری را گرفته بود و بین ابرها پرواز می کرد؛ همان ابرهای سفید شفاف که همیشه آرزوی لمس کردنشان را داشت.

– پریسا، پریساجان، نمی خوای پاشی؟ چشم هایش را باز کرد.

مادر بود.

– بلند شو دخترم.

باید بریم.

– پس دوستم کجاست؟ اون زیاد مونده؟ – مگه دوست پیدا کرده بودی؟ زیاد کجاست؟ بلند شد و به دور و برش نگاه کرد.

کسی نبود.

کیف کوچکش را برداشت، دست مادر را گرفت و به راه افتادند.

دم در که رسیدند، مادر دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: هرچی من می گم، تو هم بگو.

پریسا گفت: برای چی؟ مادر گفت: برای خداحافظی.

دیگه حالا حالاها این جا رو نمی بینیم.

خداحافظی؟ با خودش گفت: اما دلم تنگ می شه.

ناگهان صدایی به گوشش رسید: هروقت خواستی بیا.

پریسا رویش را برگرداند و نگاه کرد.

وسط آسمان آبی کبوتر کوچکی را دید که به او لبخند می زد.

با خودش گفت: یعنی این قدر دور بود؟! صدای کبوتر توی گوشش پیچید: ای بابا! مگه نمی دونی؟ توی قصه ها که این چیزها معنی نداره! سارا درهمی، ۱۶ساله خبرنگار افتخاری از یزد تصویرگری: فرزانه قاطعی از تهران
کلید واژه ها: کبوترمادرکودک و نوجواننوجوانلبخندآسمانلحظهنوجوانانبینیهواپیماخبرنگارقصه هاپروازهمیشهشفافشیشهسفیدکودک

سایت خبری نیوز افیس
منبع کلی سایت: وب سایت عصر هامون

دسته بندی: حوادث برچسب ها:

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد